درباره من

عکس من
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

عکسها و نظرها

تکنولوژی غوغا می کنه امّآ فهم و شعور همچنان قرون وسطایی است। آخوند موبایل به دست حتما داره به همکارش صحنۀ سنگسار رو نشون میده.
اینم شاهکاری از باصطلاح معاونت دانشجویی و فرهنگی!!! حکومت که آخوندی بشه و دین با ضرب چوب و چماق به کرسی بشینه اونوقت یه نهاد مثلا علمی و فرهنگی هم می تونه امام حسن رو امام سوم معرفی کنه!
چی می کشه این دخترک بیچاره। خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه.
حالا این جناب فردریک خاموخ خوشابو نخواد به زیارت عتبات عالیات مشرّف بشه باید چیکار کنه؟ احتمالا قبل از زیارت هم باید یه شرایطی رو رعایت کنه تا بنده خدا به قول قدیمیها دستش حلال شه بعدا بره پابوس. قضاوت با شما، می شه با این توصیف جناب خاموخ خوشابو رو برنده خوشبخت نامید؟!







جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

نامۀ چاپلین به دخترش

چاپلین در کنار مهاتما گاندی
هنر و شخصیّت چارلی چاپلین نابغۀ بزرگ سینما، نیاز به تعریف و توضیح ندارد. اخیرا دوستی لطف کرد و نامۀ او به دخترش را توسط ایمیل برایم فرستاد. قبلا این نامه را خوانده بودم امّا اینبار با خواندن آن بیشتر پی به شخصیّت این انسان بزرگ و هنرمند بردم. شما هم حتّی اگر قبلا این نامه را خوانده اید یکبار دیگر بخوانید. فکر کنم به زحمتش می ارزد.

امشب شب نوئل است.در خانه کوچک ما همه اهل خانه خفته اند.برادر و خواهر تو حتي مادرت.بزحمت توانستم بدون آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن که به اتاق انتظار پيش ازمرگ مي ماند برسانم. دخترم من از تو خيلي دورم اما يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود...اما تو آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه تئاتر اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدختي است که اسير خان تاتار است.ژرالدين در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ترا فرصت هوشياري داد در گوشه اي بنشين و نامه اي که برايت نوشته ام بخوان.من پدرت هستم چارلي چاپلين .دلقک پيري بيش نيستم.امروز نوبت توست روي صحنه هنر نمايي کن .اين هنر نمايي ها وقتي به اوج ميرسد صداي کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان خواهد برد بآسمان هم برو اما گاهي نيز بر روي زمين بيا و زندگي انها و فقيران دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه هنر نمايي مي کنند و يا پاهايي که از بينوايي مي لرزند. من نيز يکي از آنها بودم.

داستان من داستان آن دلقک پيريست که در پست ترين محله ها آواز مي خواند مي رقصيد و صدقه جمع مي کردمن طعم گرسنگي را چشيده ام .درد بي خانماني را کشيده ام.و از اين بالاتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را مي شکند احساس کردم.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرف زد.در دنيايي که تو زندگي مي کني تنها هنر پيشگي و موسيقي نيست. نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثرتمند را فراموش کن.اما حال آن رانند تاکسي را که ترا به منزل ميرساند بپرس.حال زنش را بپرس اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت چکي بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار.به نماينده خود در پاريس گفته ام فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول کند.اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي.گاهگاه با اتوبوس يا قدم زدن در شهر بگرد مردم را نگاه کن دست کم روزي يکبار با خود بگو من هم يکي از آنان هستم تو يکي از آنان هستي دخترم نه بيشتر وهنر بيش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پاي او را مي شکند.وقتي بدانجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران يافتي همان لحظه سن را ترک کن و خود را به حومه شهر برسان من آنجا را خوب مي شناسم.
از سالها پيش آنجا گهواره بهاري کوليان بوده است.در آنجا قاصد هايي مثل خودت را خواهي ديدوزيبا تر از تو و مغرور تر از تو آنجا از نور کور کننده شانزه ليزه خبري نيست.خوب نگاه کن آيا بهتر از تو نمي رقصند.اعتراف کن دخترم هميشه کسي هست که بهتر از تو ميزند و اين را بدان که در خانواده چارلي هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا به يک گداي کنار رود سن ناسزايي بگويد.من خواهم مرد و تو خواهي زيست.اميد من آنست که هرگز در فقر زندگي نکني.همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم اما هميشه يادت باشد وقتي دو فرانک خرج مي کني با خود بگو سومي مال من نيست شايد مال يک مرد گمنام باشد که به يک فرانک احتياج دارد.اين نيازمندان گمنام را هرجا بخواهي مي تواني پيدا کني.اگر از پول براي تو حرف ميزنم براي اينست که از نيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم.من زماني دراز در سيرک بوده ام و هميشه و هر لحظه بخاطر بند بازان نگران بوده اما مردمان روي زمين استوار بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار سقوط ميکنند.شايد که شبي درخشش گرانبها ترين الماس جهان ترا فريب دهد.آنست که اين الماس نا استوار خواهد بود و سقوط تو حتمي است.

شايد روزي چهره ي شاهزاده ايي ترا گول زد در آنروز تو بند بازي ناشي خواهي بودو بند بازان ناشي هميشه سقوط مي کنند.دل به زر و زيور مبند.زيرا بزرگترين الماس دنيا آفتاب است که خوشبختانه اين آفتاب بر گردن همه مي درخشد.اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي دادي پاکدل باش و با او يکدل باش.به مادرت گفته ام در اينباره نامه اي برايت بنويسد.او عشق را بهتر از من ميشناسد.او براي تعريف يکدلي شايسته تر از من است.هيچ کس ديگري در اين جهان شايسته آن نيست که دختري ناخن پايش را هم به خاطر او عريان کند.برهنگي بيماري عصر ماست. اما تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست ميداري بد نيست اگر انديشه تو در اينباره مال دهسال پيش باشد مال دوران پوشيدگي است نترس.اين دهسال ترا پير تر نخواهد کرد.به هر حال ميدانم که پدران هميشه جنگي جاودانه با يکديگر دارند با من و انديشه هاي من جنگ کن چون من از کودکان مطيع خوشم نمي آيد.

با اين همه پيش از آنکه اشک هاي من اين نامه را تر کند.مي خواهم يک اميد به خود بدهم امشب شب نوئل است شب معجزه است و معجزه اي رخ دهد تا تو آنچه را که من مي خواهم بگويم در يافته باشي.چارلي ديگر پير شده است ژرالدين دير يا زود بجاي اين جامه هاي رقص لباس عزا بايد بپوشي و بر سر مزار من بيايي حاضر به زحمت تو نيستم تنها گاهگاهي چهره ء خودت را در آيينه نگاه کن آنجا مرا نيز خواهي ديد.خون من در رگهاي توست و اميدوارم آن زمان که خون من در رگهايم مي خشکد پدرت را فراموش نکني. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تو نيز تلاش کن رويت را مي بوسم.

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۸

خاک خوب من


افکنده ردای آگاهی بر دوش
با کوله باری سنگین از تجربه های تلخِ رنج و درد
و زخمهای عمیق در پشت
حاصل خیانت و تباهی و فسادِ نامردمان روزگار
امّا
با لبخندی بر لب که حکایت از شکوه فتحی عظیم می دهد
اینچنین قدم به خیابانها گذاشتند
نسل جوان و تازه و شاداب میهنم
و اینگونه به مصاف هرزه ترین هرزگان تاریخ شتافتند
با خشمی که شعله های سرکشش
بساط پرده های شب را
بی شک، بی شک و بی شک
برای همیشه بر خواهد چید
*
چه زیباست آندم که در شبستان عشق
رو به قبلۀ آزادی
به نیّت رهایی تو ای ایران، ای خاک خوب من
نام نیکت را چونان آیه های مقدّس آسمانی،
زیر لب زمزمه می کنند
و با خون سرخ و گرمشان شهادت می دهند
که به بهای جان شیرین
غل و زنجیر از دست و پایت خواهند زدود
*
فرزندانت، زیباترین فرزندان این زمین
رها می خواهند تو را
ای خاک سرخ شوریده بر تقدیر

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۸

بیست و دوّم بهمن و یک ضرورت تاریخی


بالاخره روز موعود یعنی بیست و دوّم بهمن ماه هم از راه رسید و به سرعت از پیچ و خم تاریخ میهنمان عبور کرد و رفت. امّا ابهاماتی به جای گذاشت که دور زدن و گذشتن از آنها می تواند آمال و آرزوهای یک خلق به پا خاسته را حدّاقل تا بیست سال دیگر عقب بیاندازد.

سؤال این است که آیا جنبش دیروز موفق عمل کرده است یا نه؟ جواب شخصی من در این مورد متاسفانه منفی است. عملکرد رهبران جنبش اگر دچار تغییر و تحوّل نشود می تواند در آینده ای نه چندان دور به شکستی تلخ و غیر قابل جبران بیانجامد.

عواملی چند در آنچه که دیروز باید اتفاق می افتاد و نیفتاد سهیم و دخیلند. اوّل اینکه حکومت با توجّه به سیلی جانانه ای که در روز عاشورا از ملّت دریافت کرده بود به خود آمده بود و برای لحظه لحظۀ روز بیست و دوّم بهمن، سازماندهی و برنامه ریزی کرده بود. نگاهی به حجم گستردۀ نیروهای امنیّتی و اطلاعاتی و سرکوبگر که فقط اندکی از آنها را می شد در تصاویر ارسالی دید، بیانگر این نکته بود که رژیم به معنای بودن یا نبودن پی برده است و با یک برنامه ریزی سریع و سیستماتیک هم بر حجم نیروهای سرکوبگرش افزوده بود و هم برای اجرای یک نمایش قدرت، دست به بسیج سیاهی لشکر از سراسر کشور زده بود و تا حدود زیادی هم موفق عمل کرد.

آنطرف امّا، رهبران قیام از موسوی و کرّوبی و خاتمی گرفته تا روباه حیله گر رفسنجانی در این فاصله که رژیم مشغول برنامه ریزی بود چه کرده بودند؟؟!!!
رفسنجانی که باز به پابوس آقا رفته بود تا همچنان با سیاست یکی به نعل و یکی به میخ آب رفته را به جوی خاندان دزد و غارتگرش برگرداند و چه باک که از جیب قیام ملّت ایران و شهیدانش در پشت پرده بذل و بخشش و بده و بستان کند و به مدح رهبر جنایتکار فاسدترین حکومت قرن حاضر بپردازد.

دیروز هم علیرغم اینکه کرّوبی مورد حمله و هجوم قرار گرفت و موسوی وادار به ترک کردن صحنه شد و خاتمی هم با شکسته شدن شیشه عقب ماشینش طبق گزارشها، بازگشت به خانه را ترجیح داد ، رفسنجانی با سلام و صلوات و اسکورت به محل مراسم رسید و به یک نخ هم از تار موی مبارکش گزندی نرسید. بیخود نبود که ملّت همیشه هشیار هم بلافاصله شعار داد: کشته ندادیم که سازش بشه ..... رهبر قاتل ستایش بشه. رفسنجانی حتما در آینده ای نه چندان دور به نمایش نماز جمعه باز خواهد گشت و مدح رهبری را در دستور کار قرار خواهد داد.

در حالیکه رژیم جهل و جنون و سرکوب مشغول برنامه ریزی و تخته کردن بساط جنبش بود، اوج کار آقایان موسوی و کرّوبی دادن یک اطّلاعیه مشترک در حدّ فاصل عاشورا تا بیست و دوّم بهمن بود و دعوت از مردم که حتما تشریف بیاورید.

بر هیچکس پوشیده نیست که هر جنبش و قیامی نیازمند استراتژی هدفمند و تاکتیکهای خاص خود در هر مرحله از قیام است. این آقایان چه گُلی بر سر قیام زده اند جز اینکه بارها و بارها در بیانیه های خود خوردن توسری و دم برنیاوردن را به مردم القاء کرده اند و اوج خواسته هاشان هم بازگشت به دوران طلایی!!!!! خمینی است؟!

در مقابل، مردم با وجود تمام وحشیگریهای رژیم و زد و بندها و شکنجه ها و تجاوزها و اعدامها، اصلا کم فروشی نکرده اند، هیچگاه پا پس نگذاشته اند و صبور و مثل همیشه نجیب و شریف جان بر کف به خیابانها آمده اند. از اینروست که بر هر کسی روشن و مشخص است که این رهبری در حد و اندازه مردمی با این قد و قامت نیست. مردم می گویند استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی . پیک نتی های توده ای فریاد بر می آورند که قیام دارد منحرف می شود!!!!! یکی دو روز بعد هم آقای موسوی اطّلاعیه ای صادر می کند با این مضمون که جمهوری ایرانی معنا ندارد، جمهوری اسلامی، آش کشک خاله جان است و همۀ راهها به آن ختم می شود.

کرّوبی هم گرچه قدری شجاعانه تر عمل کرده است امّا معذورات دست و پایش را بسته و او هم هدف نهایی اش همین جمهوری اسلامی است.
از همین جا و دقیقا از همین جاست که زنگ خطر برای جنبش عظیم مردم ایران به صدا در می آید. نبود یک رهبری مناسب در حد و اندازۀ یک قیام پر شکوه ملی و مردمی.
متعاقب همین معضل است که بعد از گذشت بیش از هشت ماه از جنبش، این قیام نتوانسته فراگیر شود و در دل تمامی شهرهای میهن و کوی و برزن در جنوب و شمال راه باز نماید। بی تعارف با وجود حرکات اعتراضی در شهرهایی مانند اصفهان، شیراز و مشهد و تبریز و چند شهر کوچک دیگر، بار اصلی این انقلاب عظیم را تهران بردوش کشیده و به اینجا رسانیده است।

اگر تمامی شهرهای میهن به مانند انقلاب پنجاه و هفت، بر می خاستند آیا دیروز برای رژیم خفقان و سرکوب این امکان میسّر بود که اینهمه نیرو از سراسر کشور بسیج کند و در یک میدان به هنرنمایی دست بزند؟!
تقریبا یکهفته قبل از بیست و دوم بهمن گزارشهایی منتشر می شد مبنی بر اینکه رژیم اشغالگر قصد به تصرف در آوردن میدان آزادی و بسیج نیرو دارد. آیا رهبران قیام که خود سالها دستی بر آتش همین حاکمیّت دارند نمی دانستند که رژیم در بدترین و سخت ترین شرایطش هم می تواند از سراسر ایران یک جمعیّت دویست هزار نفره جمع و جور کند و با بهره برداری از کلیّۀ نیروهای سرکوبگرش راه را بر مردمی که دست خالی به میدان آمده اند ببندد و همه چیز را به نفع خودش مصادره کند؟

اگر نمی دانستند که وای بر آنها. اگر هم که می دانستند و کاری نکردند یا نتوانستند بکنند که آنوقت باید عملا و علنا اعلام می کردند و دست مردم را باز می گذاشتند تا خودشان تصمیم بگیرند و عمل کنند. شاید لازم بود بعد از انتشار اخباری که حاکی از تسلط رژیم بر میدانها و خیابانهای محل برگزاری مراسم در روز موعود بود، آنها نیز یکی دو روز مانده به بیست و دوّم بهمن با اعلام کردن مسیرهای دیگر راهشان را از راه تظاهرات حکومتی جدا می کردند و اینگونه ضمن اینکه توطئه رژیم را نقش بر آب می نمودند، به یک نمایش قدرت مردمی دست می زدند.

کلام آخر اینکه شرایط بیست و دوّم بهمن بیش از پیش این ضرورت را آشکار می کند که جنبش با فقدان رهبری مناسب روبروست. رهبری که باید حتما در خارج از کشور مستقر باشد تا از هر نوع گزند و فشار در امان بماند و در ثانی برای عبور از مرحله کنونی مردم را آماده مقابله به مثل نماید.
رهبری که جز از براندازی بی قید و شرط سخنی بر زبان نراند. این رژیم از همان ابتدای حاکمیّت پلیدش نشان داده که فقط و فقط زبان قدرت و زور و اقتدار را می فهمد. روز عاشورا نشانگر این قضیّه بود که هرگاه ملّت ایران مشت را با مشت پاسخ دهند، دشمن به چنان خواری و زبونی می افتد که ملتمسانه از مردمی که سلاحی هم نداشتند تقاضای بخشش برای به در بردن جان ناپاکش از میدان می کند.

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

بشارت بهار در زمستان

تاریخ میهن آبستن حوادثی شگرف است. یک حسّ قوی و سرشار از یقین می گوید که دوران سکوت و انجماد دیگر برای همیشه سپری شده است. دوران تو سری خوردنها و حقارتها و شنیدن فحشهای خیابانی و خم به ابرو نیاوردن، گویی قرنهاست که از ملّت و میهن ما فاصله گرفته اند و رفته اند پی کارشان.

آفتاب دوباره دارد می درخشد و آسمان آبی چتر نیلگونش را مهربانانه بر سر مردمانی که دوستشان داریم و فراتر از آن، می ستائیمشان، باز کرده است.
همینها کافی ست تا آدم به زیبائیهای در راه بیندیشد و حسابی سرشار شود از شور و شوق و احساسی که وصف شدنی نیست. بیاندیشد که درب تمامی زندانها باز خواهد شد و ملّت زیباترین و فداکارترین فرزندانش را در آغوش خواهد کشید و بازار گل و بوسه و شیرینی رونقی دیگر خواهد یافت.

بیاندیشد که دست نامهربان فقر برای همیشۀ تاریخ این مرز وبوم به جای دست فقیر قطع خواهد شد و بوی نان تا اقصی نقاط این خاک زرخیز خواهد رفت و گرسنگی و سر بی شام زمین گذاشتن را به سخره خواهد گرفت.

بیاندیشد که دیگر کسی افکارت را شخم نخواهد زد تا هر هرزه علفی که می خواهد در آن بکارد و هرگونه که می خواهد فرمان عقل و ذهنت را به دست گیرد و بچرخاندت آنگونه که باب طبع و میلش هست.

دیگر از رهبر معظم خبری نخواهد بود و بالطّبع دیگر بر سر چهارراهها انسانی ولو گناهگار شلّاق نخواهد خورد و چشمی از حدقه بیرون نخواهد آمد و دستی به جرم دزدیدن تکّه نانی قطع نخواهد شد و طناب دار گلویی را نوازش مرگ نخواهد داد و سنگهای سنگسار در هوا بیرحمانه به چرخش در نخواهند آمد.

چه زیبا خواهد بود که در خیابانها فقط و فقط شاهد و نظاره گر کودکانی باشی که شاد و سالم و سرزنده دست در دست پدر و مادر از کودکی خویش لذّت می برند و هر چه نگاه کنی از کودکان فقر و فلاکت که براستی پیر خیابانهای بیرحم زندگی شده اند، اثری نبینی.

قسم به آفتاب و باران و آسمان و ستاره و دریا با همۀ امواجش آنگاه که متلاطم است و با همۀ آرامشش در هنگام استراحت زیر سقف آبی آسمان، که اینها همۀ اینها حدّ اقلهایی است که نه سالیان، بل قرنهای متمادی از میهن و ملّت شریف و نجیبمان سلب کرده اند و نامردمان روزگار به بندمان کشیده اند تا ببرند و بدرند و بسوزانند و از هر چه نامردمی است هم در حقّمان ذرّه ای کوتاهی نکنند.


با همۀ اینها امّا هیچگاه به اندازه امروز شور و شوق و امید به رهایی درون قلبهامان جوانه نزده و ریشه ندوانده است. گویی داریم به پایان قرنهای سرکوب و ظلم و خفقان و تبعیض و نابرابری نزدیک می شویم. پژواک اذان صبح شهادت می دهد که شام سیاه رو به زوال است و بشارت می دهد که زمستان در مقدم بهاری که در راه است، محو خواهد شد و شکوفه های راستی و عشق و مهر و محبت و انسانیّت در سرزمین اهورایی مان شکوفا خواهند شد.

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۸

شب نخواهد پائید


شعر شب نخواهد پائید را در فروردین همین امسال گذاشته بودم روی وبلاگ। از آنجایی که بهار و عید واقعی هر ملّتی روزهای سربلندی و پیروزی آن ملّت هستند و از آنجایی که همه چشم به راه بیست و دوّم بهمن نشسته ایم، گفتم شاید بی مناسبت نباشد که یکبار دیگر اینجا بگذارمش। به امّید پیوند بهمن خروشان با بهاران آزادی ایران زمین.

نور را دعوت کن، به زیارتگه عشق

به تماشاگه گلهای بهار

که نسیم، دامن از عِطر گُل یاس

معطٌر کرده است

بستن پنجره ها جایز نیست

نوبت آینه هاست

نوبت رویش نور، در دل پنجر ه هاست

پشت هر ثانیه یی، حادثه یی است

و بهاری محتوم، که زِ رَه می آید

سبز، خوشبوی، لطیف

سایه های تردید، چه هراسان شده اند!

باغ یکپارچه سرشار تمنّا شده است

باغچه، آبستنِ یک جنگل سبز

و نفسهای خدا هم اینجاست

در کنار گل سرخ ، ختمی و نسترن و یاس سپید


بستن پنجره ها جایز نیست

می دانم

یک اذان مانده به ایجاز سَحر .

پشت تاریکی ها، معجز ه ایست

به شُکوه همۀ فروردین

شب نخواهد پایید

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۸

شام سیاه شیخان، از تیره تیره تر کن


ای بهمن خروشان، باز آ و شب سحر کن
بر شاه چون گذشتی، از شیخ هم گذر کن

از کوه و دشت و درّه، بگذر به خاک ایران
بر جان این ستمکار، آتش بزن شرر کن

پُر های و هوی و فریاد، در قلب کوی و برزن
برشور و کاخ ظالم، هم زیر و هم زِبَر کن

ای ماه خوبِ میهن، زیباتر از بهاران
بازا و لاله ها را، در مقدمت خبر کن

گیرد زنام تو خلق، معنای فتح و خیزش
توفنده و خروشان، از کوچه ها گذر کن

تلخ است کام ملّت، از جور و ظلم دیوان
برخیز و روزگاران، چون شهد و چون شکر کن

از طینت پلیدان، روز وطن سیه شد
تدبیر این تباهی، با مِهر و با قمر کن

خون است قلب ملّت، از ظلم و جور و بیداد
فارغ ز مام میهن، این دشمن بشر کن

پشمینه پوش بدخو، رسم وفا نداند
در خاک ما مروّت، با عشق مستقر کن

از شرع شیخ بدنام، شد شرحه شرحه دلها
شام سیاه شیخان، از تیره تیره تر کن