درباره من

عکس من
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

این ویدیو را حتما ببینید تا شک نکنید که نسل آیندۀ ایران، ریش و ریشۀ آخوندهای با عمامه و بی عمّامه را از بیخ و بن خواهد سوزاند وخاکسترش را به باد فنا خواهد داد।

این دخترک در این حاکمیّت دیده به جهان گشوده و اینچنین زیبا و دلنشین، سرکوب و وحشیگری آخوندها را به سخره گرفته است.

پیدا کنید پرتقال فروش را

محمد خاتمی می گوید مردم ایران در انتخابات ریاست جمهوری باید مسوولی را انتخاب کنند که به حقوق یک یک مردم ایران ایمان داشته باشد و به مردمش راست بگوید.

اینهم یک دلیل روشن و واضح دیگر برای تحریم و بایکوت افتضاحاتی به نام انتخابات در ایران آخوندزده। با خواندن اراجیف این آخوند شیّاد آدم بی اختیار به یاد آن جملۀ معروف می افتد: گشتیم نبود....نگرد نیست.

پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۸

شناسنامه ایرانی!!

همانطور که انتظار می رفت آیت الله بی بی سی در حمایت از انتخابات رژیم وارد صحنه شد و اوّلین دست پختش را طیّ یک مصاحبه با مهرانگیز کار به خورد ملّت همیشه در صحنه ایران داد .

القابی که از سالها قبل به این خانم داده اند از قبیل: وکیل، روزنامه نگار، فعال اجتماعی در زمینه حقوق بشر، حقوق زنان و البته کمک به پیشبرد روند موسوم به مردم سالاری، کمی تا قسمتی انسان را دچار سردرگمی می کند امّا چه می شود کرد وقتی آفریدگار کلیدر یکروز زیر عبای خاتمی جنایتکار سینه می زند و روز دیگر پارچۀ سبز میرحسین به پیشانی می بندد از دیگران چه انتظاری باید داشت؟!

از این خنده دارتر و تأسفبارتر هم اینکه آقایی از استکهلم درگیری دولت آبادی با سروش که در واقع درگیری نوچه های میر حسین و شیخ فاسد کرّوبی به شمار می آید را اینگونه قلمداد کرده و تیتر زده که: محمود دولت آبادی زنده بودن خود را اعلام کرد!!

به این آقا که مطمینا نه از سر حمایت از عوامل رژیم که از سر ارادت ادبی به آن نویسنده، به چنین برداشتی رسیده باید گفت که متأسفانه سخت در اشتباهید। سر در منجلاب فرو بردن و فریاد زدن، نه تنها هیچ نشانی از اعلام حیات به همراه ندارد، بلکه سرآغاز یک مرگ ذلّت بار است.

در این خصوص گفتنی بسیار است امّا برگردیم به اصل مطلب।

در این مصاحبه سرکار مهرانگیز خانم فرموده اند: برای من در شرائط کنونی رای دادن نوعی تاکید است بر شناسنامه ایرانی، اقدامی است مانند تمدید گذرنامه ایرانی . صحنه من را جذب کرده است.
دور از جان همۀ روشنفکرهای این مرز و بوم مثل اینکه بعضی از روشنفکران و فعّالان ما مغز خر را درسته قورت داده اند.
بر هیچکس پوشیده نیست که این انتخابات نه تنها هیچ ربطی به شناسنامه ایران و ایرانی ندارد که از بیخ و بن باطل و نامشروع است। شناسنامۀ هر ایرانی آزاده و وطن پرست و مبرّا از رژیم پلید آخوندی در قلب اوست। شارلاتان بازی به کارگردانی بی بی سی را تأکید بر شناسنامه ایرانی قلمداد کردن، آب ریختن به آسیاب دشمنی است که بیش از سی سال است از خون ملّت ایران ارتزاق کرده و می کند।

البته وقتی ایشان از تمدید گذرنامه ایرانی هم سخن به میان می آورد قدری واضحتر می شود فرمایشات گهربارشان را درک کرد. شاید ایشان هوس بازگشت به ایران به سرشان زده و به همین جهت بهایش را از قبل از طریق دلالی و واسطه گری بی بی سی تمام و کمال پرداخت کرده اند. البته نباید فراموش کنند که همسر گرامی شان آقای سیامک پورزند را چگونه در همین حکومت وادار به اقرار کردند که توسط یک نهاد جاسوسی آمریکا، برای براندازی حکومت تلاش می کرده.

جذّابیّت صحنه و جذب ایشان را هم باید به حساب دلقکهای با عمّامه و بی عمّامه یی گذاشت، که اینروزها میمون وار و بوقلمون صفت بعنوان کاندیدای ریاست جمهوری، رنگ عوض کرده و جست و خیز می کنند.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

رباعیهای افتضاحات


کوته بکنم قصّۀ این قال و مقال
گیرم کمک از مُعجز تمثیل و مثال
این میرحسین همان نژاد احمدی است
کِی فرق میان سگ زرد است و شغال؟؟

بر قاتل کودک و جوان رأی مده
بر نکبت این دیو و ددان رأی مده
من رأی به جانیانِ مفسد ندهم
تو نیز به سرکوبِ زنان رأی مده


هر جانیِ مفسدی که کاندید شود
از سوی عمود خیمه تأیید شود
این قصّه به تکرار مکرّر شده است
یک لحظه مبادتت که تردید شود

این قوم، تبهکار و همه مکّارند
آدمکش حرفه ای و آدمخوارند
دانند چه کس زصندوق آید بیرون
زان پیش که رأی دگران بشمارند

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸

من رأی نمی دهم



شرکت در انتخابات و رأی دادن به نفسه کار بدی نیست. یکی از نشانه های یک جامعۀ متمدن و رو به پیشرفت، مراجعه به آراء عمومی است. حتّی در عقب افتاده ترین جوامع که فرسنگها و کیلومترها با جهان متمدّن فاصله دارند مثل قبایلی که در دل جنگلهای انبوه وجود دارند، در هنگام تصمیم گیری های مهم ریش سفیدان را دور هم جمع کرده و نظر خواهی می کنند.

ایران آخوندزدۀ ما نیز از این قاعده مستتثنی نیست. امّا هر انسان عادل و منصفی که مغرض نباشد به راحتی به این نتیجه می رسد که مراجعه با آراء مردم در ایران فقط برای حفظ ظاهر است و نه یک حرکت اصولی و بنیادین که بر اساس آن تغییرات اساسی صورت بگیرد. یک نمایش مضحک و تکرار ملال آور آن در سانس های مختلف.
کافی است نگاهی به نمایشهای انتخاباتی این رژیم از آغاز سر کار آمدن تا امروز بیندازیم تا ببینیم کجا و بر چه پایه و اساسی می توان مدّعی شد که در تصمیم های اتخاذ شده میزان و شاخص رأی مردم بوده است؟ اصلا چه کسی می تواند ادّعا کند که کاندیداها متنوع و از اقشار و طبقات مختلف جامعه بوده اند؟


حتما شما هم این طنز تلخ را شنیده اید. می گویند سه نفر آمریکایی و ژاپنی و ایرانی دور هم جمع شده بودند و در مورد پیشرفتهای مملکت خودشان سخن می گفتند. موضوع دموکراسی و انتخابات پیش آمد. ژاپنی گفت: مملکت من آنقدر پیشرفته است که تنها چند ساعت بعد از انتخابات نتیجه آراء مشخص می شود. آمریکایی خنده ای کرد و گفت: تکنولوژی در مملکت ما این اجازه را می دهد که بلافاصله بعد از پایان انتخابات نتایج مشخص و اعلام گردد. ایرانی هموطن ما هم آب پاکی روی دست هر دوی اینها ریخت و گفت: شما هر قدر هم که در این مورد پیشرفت کرده باشید باز به گَرد پای ما هم نخواهید رسید چون در مملکت ما مدّتها قبل از آغاز رأی گیری نتیجه روشن و مشخص است.

با شروع هر انتخاباتی در ایران، سؤال اساسی این نیست که به چه کسی رأی بدهیم। بلکه ابتدا به ساکن سؤال این است که باید رأی داد و یا نباید رأی داد؟ برای پاسخ به این سؤال الزاما باید پاسخگوی سؤال دیگری باشیم. اگر اینگونه که مخالفان رأی دادن مدّعی اند که رژیم خودش می بُرد و خودش می دوزد و به تن می کند، پس چه نیازی دارد که حول و حوش انتخابات شروع به تبلیغات کند و سرو صدا راه بیندازد؟ اصلا چه نیازی به راه انداختن بساط خیمه شب بازی دارد؟

پاسخ روشن است। این رژیم مشروعیّت ندارد. نطفۀ این رژیم از روز اوّل با سرکوب و ظلم و خفقان و شکنجه و اعدام بسته شده بنابراین برای حفظ موقعیّت لرزان خودش هم که شده باید نمایش راه بیندازد. اگر سیستمش هیچگونه همخوانی با دموکراسی و احترام به آزادی های فردی و اجتماعی ندارد، حدّاقل ادایش را که می تواند در بیاورد.

تکلیف منِ نوعی این وسط چیست؟ باز هم پاسخ روشن است। مگر با انتخاباتی که تاکنون توسط این رژیم کارگردانی و انجام شده تغییری در روند زندگی روزانه مردم عادّی بوجود آمده است؟

کدام انتخابات به اوضاع و احوال اقتصادی مملکت سر و سامان داده است؟. کدام انتخابات موجب شده تا آزادی های فردی و اجتماعی به رسمیّت شناخته و اجرا شوند؟ کدام انتخابات دست دزدان و غارتگران با عمّامه و بی عمّامه را برای همیشه قطع و از سفرۀ مردم ایران کوتاه کرده است؟ کدام انتخابات به درخواستهای صنفی و بر حقّ مردم محروم پاسخ مثبت داده است؟ کدام انتخابات باعث شده تا دانشجو فارغ از جوّ سرکوب و خفقان حرفش را بزند و حقّش را بگیرد؟ کدام انتخابات به تحکیم پایه های دموکراسی منجر شده است؟ کدام انتخابات باعث شده تا جلوی اعدامهای بی رویه و خودسرانه و سنگسار و شکنجه و شلّاق گرفته شود یا حدّاقل، تعدادشان به جای سیر صعودی، اندکی کاهش یابد؟ کدام انتخابات حاصلش کاستن از رنج کارگران و طبقات محروم جامعه و احقاق حقّ آنها بوده است؟

آنها که آخوند رذل و شیّاد خاتمی را حلوا حلوا می کردند و بعضا هنوز هم می کنند یا یادشان رفته که زمانی که جلّاد خون آشام اوین لاجوردی به درک واصل شد چگونه از او به عنوان سرباز اسلام نام برد و دل سوزاند و یا اینکه خودشان را به آن راه زده اند که هنوز چشم به تکّه استخوان اهدایی آخوندی از برکت سفرۀ بی بار و ثمر انتخابات دارند.
امروز امّا خاتمی نیست. چرا؟ چون رهبر نخواسته است. غلام خانه زاد اگر ادای دموکراسی مَنشی و گفتمان تمدّنها در نمی آورد و در کارش جدّی بود باید می ایستاد و احقاق حق می کرد. امّا این آخوند توسری خورده، بیچاره تر از آن بوده و هست که پایش را از گلیمی که مقام معظم برایش بافته، درازتر کند. از این امامزاده های حرام لقمه امّید گشایش داشتن، آب در هاون کوبیدن است وبس. به قول سعدی:
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید بَر نخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری

رأی دادن و شرکت در این افتضاحات، رأی دادن به ادامۀ جنایت و تجاوزکاری و اعدام و فساد و غارتگری است। مشروعیّت دادن به نظامی است که اقتصاد ایران را به باد فنا داده. فقر را در سطح جامعه نهادینه کرده و باعث فساد و فحشا و بوجود آمدن پدیدۀ بچه های خیابانی گردیده.

خانواده ها از هم گسسته اند و ناهنجاریهای اجتماعی سریعتر و مخربّتر از هر سرطان و طاعونی، در جامعه امروز ایران بسط و گسترش یافته। آنچه این نابخردان با مردم ما کرده اند، هیچ بیگانۀ متجاوزی نکرده. در این میان تنها موردی که رشد روزن افزون داشته، سرکوب و تحقیر و بگیر وببندهای پلیسی و اعدام و شکنجه بوده و بس.

در پیکره این رژیم یک جای سالم نمی توان یافت। جایی که شاید بشود به آن یک امتیاز مثبت داد و کمتر به حامیان آن از چپ کرده های توده و اکثریّت گرفته تا اشخاص مختلف خرده گرفت که چرا تبلیغ میر حسین که از راه نرسیده خودش را بسیجی می نامد و کروبی جنایتکار می کنید. شاید به خاطر ادعای مضحکتر از خودش که گفته: نفت نعمت خدادادی است و باید آنرا به صورت گسترده به دست مردم بسپاریم!!! احتمالا نوع نفت کرّوبی باید مرغوبتر از نفتی که احمدی نژاد وعده می داد باشد که بعضیها در سایتها و ننگین نامه هاشان، حلوا حلوایش می کنند و از هول حلیم دارند توی دیگ می افتند.

این از سیاست خارجی شان که بیش از پیش به منزوی شدن ایرانی و آبروریزی برای ایرانیان تبدیل گردیده. اوضاع داخلشان هم که ناگفته پیداست. اقتصاد نابود شده. سرکوب شکوفاتر از همیشه سر و دست و گردن می شکند و به بند می کشد و تنوره می کشد. فاصله های طبقاتی در حکومتی که مذهبش تبلیغ جامعۀ بی طبقۀ توحیدی می کند، گوی سبقت را از کشورهای سرمایه داری نامسلمان برده. فحشاء رفته رفته به جزء لاینفک زندگی فقرزدگان تبدیل می شود। در مدارس راهنمایی بنا بر نوشته روزی نامه های خودشان، اعتیاد بیداد می کند و تو خود بخوان حدیث مفصّل از این مجمل در مقیاس کلّ جامعه.

ورزش مملکت که باید باعث رشد فکری و جسمی جوانان گردد، بازیچۀ دست مشتی سیاست باز شده। باند بازی آنجا هم غوغا می کند و لاجرم دوپینگ و رشوه و بده بستانهای زیر میزی و توهین و افتراء، جای جوانمردی که روح اصلی ورزش است را گرفته است.

با توجّه به این مسایل رأی دادن به منزله مشروعیّت دادن و پذیرفتن تمامی سرکوبها، تمامی محدودیّت ها و ادامۀ جوّ خفقان و غارت دار و ندار یک ملّت تحت ظلم است. آنکه تبلیغ رأی دادن می کند، از هر قشر و قبیله و عشیره ای که باشد، یک پیشه دارد و آنهم در یک کلام < خیانت > است


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۸

عمریست خلق میهن، بر دار و بر صلیبند


تا مفسدان بدکار، با نام دین رسیدند
از شاخه میوه ها را، با یک اشاره چیدند

بر منبر خلافت، بوزینه وار جستند
سرهای عاشقان را، با نام دین بریدند

نام خدای بردند، جانها ز تن گرفتند
از رحم و از شفقّت، این قوم بی نصیبند

سرمایه مکر و حیله، دکّان دین گشودند
در بوستانِ ملّت، غارتگران چریدند

بردند مال مردم، خوردند مال ایتام
وآنگه زحرمت خلق، بس پرده ها دریدند

از حیثِ فهم و ادراک، باریک و لاغر امّا
در قُطر و عرض اِشکم، چون بشکه ای حَجیمند

پر رویی و دو رویی، احکام دینشان شد
ای وای این خلایق، با شرم هم غریبند

در سرزمین اسلام، فقر است و تن فروشی
از نان خشک حتّی، یک عدّه بی نصیبند


ناموس ملّتی را، محرم به صیغه کردند
این شیخکان بدکار، در فسق بی نظیرند

دیریست جانِ مردم، بازیچۀ دَدان است
عمریست خلق میهن، بر دار و بر صلیبند

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

عکسها سخن می گویند

مضحکۀ انتخابات یا در واقع آنگونه که ملّت ایران می گویند، افتضاحات، بر هیچکس پوشیده نیست. در روزهای گذشته عکسهایی از کاندیداهای این افتضاحات در سایتهای مختلف منتشر شد که گویای پوشالی و مسخره بودن این نمایش تحت عنوان ثبت نام کاندیداهای ریاست جمهوری بود.

البته اظهارات بعضی از کاندیداها هم جالب و شنیدنی است।یکی گفته بود که صبح برای خرید شیر از خانه بیرون زده و وقتی داخل صف در انتظار بوده می بیند که وزارت کشور آنطرف خیابان است. از خرید شیر منصرف می شود و جهت ثبت نام برای ریاست جمهوری وارد وزارت کشور می شود.


خانمی هم گفته بود آمده تا عبارت ریاست جمهوری برای رجل سیاسی را به چالش بگیرد। یکی دیگر هم گفته بود که آمده تا آمار ردّ صلاحیّتهای شورای نگهبان بالا برود و دنیا بفهمد که در ایران چه خبر است.



یک نوجوان یا به عبارت ساده تر یک بچّه دوازده ساله هم کاندید شده تا هم بیش از پیش دلقک بازی آخوندهای شیّاد رونمایی شود و هم مشخّص شود که دستهای پشت پرده انتخابشان را کرده اند و با خیال راحت و برای بازی با افکار عمومی، درِ کاروانسرای وزارت کشور را باز گذاشته اند تا به قول خودشان کمی باعث خنده و مزاح شوند।

در این بین آنچه به حساب نمی آید، نظر واقعی مردم ایران و البتّه نگاه آمیخته به تمسخر دنیای متمدّن به این خیمه شب بازی های بی سابقه است.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸

پذیرایی با کتک در هفته معلّم


در خبرها آمده بود که معلّمها در هفته معلم کتک خوردند.

یادش بخیر آن زمانی که شغل شریف معلّمی ارج و قربی داشت. معلّمی شغل انبیاء بود و فرمودۀ مولا علی ( هر کس به من چیزی بیاموزد تا آخر عمر مدیون و مرهون او خواهم بود ) زینت و نقل هر مجلسی که جا و مکان تقدیر از مقام معلّم بود.

اینروزها امّا معلّم از کلاس درس که فارغ می شود، تازه استارت کار می زند تا پس از آنهمه خستگی و سر و کلّه زدن با دانش آموزانش، سر از ترافیک سهمگین خیابانها در آورد تا بلکه لقمه نانی از این راه به خانواده برساند و بتواند خرج و دخل قدری تعدیل کند. حالا چه مصایبی را باید در این راه تحمّل کند و چه بشنود و چه ها ببیند، خدا داند و بس و در این اوضاع و احوال بدا به حال آنکه نه ماشینی دارد و نه جایی می شناسد که بتواند با قدری جان کندن بیش از حد، جبران مافات کند.

معلّم خسته و کوفته شب به خانه می رود و لقمه نانی در دهان می گذارد و پس از آن خواب که نه، در واقع بیهوش می شود تا صبح خسته تر و کوفته تر از جا بر خیزد و راهی مدرسه و محل آموزش شود. هیچکس در جمهوری نکبت بار آخوندها نمی داند و نمی خواهد بداند که درصد کیفیّت کار او در این شرایط چقدر خواهد بود. مگر این بچّه ها فردا نباید چرخهای آن مملکت را بگردانند. وقتی که کار از پایه و اساس خراب شد، فقط زمان حال مطرح نیست و آینده هم البته بی نصیب نخواهد ماند.

همه اینها به کنار. همین معلّم شریف و آزاده و آزاداندیش وقتی که جان به لب می شود و کارد به مغز استخوانش می رسد به نشانۀ اعتراض پا به خیابان می گذارد، به این تصوّر که شاید صدایش را بشنوند و قدری به فریادش برسند و اینرا دیگر همه می دانند که در این نظام فاسد و جنایت پیشه آنچه راه به جایی نخواهد برد، البته فریاد است. و نتیجه این می شود که معلّم شریف که شغلش، شغل انبیاء ست و احترامش از دیرباز واجب و لازم بوده از سربازان با نام و بی نام ولیّ فقیه کتک می خورد و پس از اینکه زیر مشت و لگد مشتی اراذل و اوباش لِه شد، بازداشت می شود تا در شکنجه گاههای آنچنانی پاسخگوی اعمال خویش باشد.

راستی در این سالهای حکومت طاعون، کدامین حرمت زیر پا گذاشته نشده؟ زن، پیر، جوان. هر کدام به نوعی حرمتشان لگدمال سُمّ این ستوران رَم کرده از انسان و انسانیّت گردیده است.


جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

فردا نوبت کیست؟


سرانجام دلارا هم اعدام شد. آنهم به خاطر قتلی که در سن هفده سالگی مرتکب شده بود یا نشده بود. کشتن یک انسان بیگناه به هر شکل و در هر نوع کار زشت و شنیعی است، امّا زشتتر و شنیعتر از آن کشتن کسی است که در زمان ارتکاب قتل هفده ساله بوده است.

آنگونه که وکیلش گفته، موکّل بخت برگشته اش چپ دست بوده و ضربات وارده به مقتوله نمی توانسته کار یک آدم چپ دست باشد. درست یا غلطش را نمی دانم امّا اینرا خوب می دانم که قصاص حکم ظالمانه ایست حدّاقل در مورد کسی که هنگام ارتکاب جرم فقط هفده بهار یا بهتر بگوبم هفده خزان را پشت سر گذاشته بوده. آنهم در مملکتی که قاتلان گردن کلفت و سربازان گمنام، در روز روشن و پیش چشم همه می کشند و راست راست راه می روند و ککشان هم نمی گزد.

روزگار زشتی است. نکبت یک رژیم فرومایه و به غایت پست بر سر یک مملکت و ملّت سایۀ نحس و شوم افکنده و پیر و جوان و کودک هم نمی شناسد.

حتما روح لطیف و زیبایی داشته دلارا। یک هنرمند دلشکسته گرفتار حاکمان شرع قرون وسطایی। با آنهمه مصیبت، و زیر تیغ باشی و آنگاه دست به قلم و رنگ ببری و خالق تابلوهای نقّاشی بشوی। خیلی دلم می خواست که نقّاشی هایش را از نزدیک می دیدم। موضوع نقّاشی های یک دختر جوان که در سنین نوجوانی جرمی مرتکب شده یا نشده و جغد شوم مرگ را در آن فضای مخوف همیشه بالای سر، در پرواز می بیند، شاید بتواند بهتر از هر شعر و نوشته ای گویای حال یک انسانِ بینوای در انتظار مرگ باشد.

در هر حال او دیگر نیست و به صدها و هزاران کودک و نوجوان و جوانی پیوسته که یا در خیابانها از نحوست سر سردمداران رژیم، شبها یخ زده اند یا روزها زیر اتومبیلهای آخرین مدل لِه شده اند. همانها که در جبهه های جنگ خمینی روی مین فرستاده شدند و یا بعدترها همان جوانانی که معتاد و ذلیل در گوشه و کنار خیابان جان باختند.

آری این اوّلین دلارا نبود که قربانی حکومت جهل و جنایت شد، آخری هم نخواهد بود. تا این روسپیّان عمامّه به سر، بر سرزمین ما حکومت می کنند، دلارا و دلاراها قربانیّان بی چون و چرای این وحوش خواهند بود.