درباره من

عکس من
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۸

انسان زیبا خواهد شد



سرانجام روزی می آید
که با تمامی روزهای دیگر فرق خواهد کرد
روزی که خورشید نه از مشرق و نه از هیچ جای دیگری
که فقط از درون قلبهای تک تکِ مردمان
طلوع خواهد کرد

روزی که کودکان فقر برای همیشه
به قصّه و افسانه ها خواهند پیوست
هیچکس از گرسنگی جان نخواهد داد
و اشکِ حسرت، واژه یی نامفهوم خواهد بود
دستان بیرحم فقر، به جای دستانِ فقیر
برای همیشه قطع خواهند شد

شاعران، از نور به جای واژه استفاده خواهند کرد
و هر چه می سرایند از غزل و رباعی و دوبیتی،
فقط و فقط در شأن و مقام و منزلت آزادی خواهد بود

روزی که هر که می خندد، زیباتر می شود
و آنکه نمی خندد، نهی از منکر خواهد شد

شلّاق، شکنجه، اعدام و سنگسار
واژه های گُنگ و نامفهومی خواهند بود، حتّی در لغتنامه ها
ملّا، کشیش، خاخام و هرآنکه از این نوع و از این جنس
بیکارترین آدمهای روی زمین خواهند بود
چرا که انسان برای ارتباط با ذاتِ هستی بخشِ خویش،
نیازی به دلّال و واسطه نخواهد داشت

آسمان و ستاره ها به طرز با شُکوهی
به زمین نزدیک خواهند شد
آنگونه که بشود از دامن شب
خوشه خوشه، ستاره چید

زندگی مفهوم تازه ای خواهد یافت
دیگر هیچ آوازه خوانی مشکی را ، رنگ عشق
نخواهد خواند
چون زمین و آسمان و دریاها، همانند قلوب انسانها
به یک اندازه، آبیِ آبی خواهند بود
مرگ دیگر از هول جهنّم و نکیر و منکر
هولناک نخواهد بود
سفری خواهد بود به عالمی زیباتر و والاتر
مسافر با اسپند و هلهله و شور
بدرقه خواهد شد

هیچکس به جُرم گفتن دوستت دارم
به مسلخ نخواهد نرفت
مهرورزی، آیینِ رسمیِ انسانها خواهد شد
پزشکان برای بیمارانِ اندک خویش
< دوست داشتن > تجویز خواهند کرد
و قاضی، مجرمانِ بسیار اندک خویش را
پس از محاکمه ای عادلانه
به پروراندن و به بار نشاندنِ صد شاخه گُل سرخ
محکوم خواهد کرد

نه سپید به سیاه فخر خواهد فروخت
و نه سیاه شرمگینِ رنگِ خود خواهد شد
بیرنگی یگانه فاتح دلها خواهد بود
و در یک کلام، انسان به معنی واقعی کلمه
زیبا خواهد شد

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

به حرمت بهار


به حرمت بهار

سبزه سر از خاک بر آورد

و مرغانِ عاشق در ضیافت باغ

رقصان و غزلخوان به پیشواز سبزینه ها شتافتند

آنگاه باران نم نمَک از گونه های گل سرخ

بوسه برگرفت

و قلب باغ در هجرت تاریخی خویش

تپیدن آغاز کرد

بهار آمده بود تا متجلّی بی نهایتِ عشق

در بی نهایتِ زمین باشد

و بر زخم کاریِ انسان از ابتدای آفرینش

تبعید

مرهمی دوباره نهد

به حرمت بهار

زمین در آخرین نقطۀ فرجام خویش

دوباره آغاز می شود

و انسانِ تبعیدی، لبریز از این بشارت سبز

دوباره به آسمان چشم می دوزد

و در دل، چراغ امیدِ بازگشت به خانه

شعله ور می سازد


جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

مقاله اکونومیست تصویر شوم پیوند نامبارک ارتجاع و استعمار

رژیم فاسد و منحوس آخوندها اینبار از طربق امدادهای غیبی مستقر در لندن، با درج مقاله ای نفرت انگیز و رسوا، جهت روحیّه دادن به عوامل مزدورش در عراق و فشار بیش از پیش بر ساکنان اشرف مبادرت ورزیده است।

در این مقاله که در هفته نامه اکونومیست چاپ لندن درج گردیده، و معلوم نیست بابت آن از جیب ملّت تحت ستم و فقر ما چه بهایی پرداخته شده، آمده است:

سازمان مجاهدین خلق به حملات مسلّحانه علیه ایران مبادرت می کرد و به همین دلیل است که اکثر ایرانیان با هرگونه رنگ و شکل سیاسی، معمولا این گروه را خاین می دانند.....

از روباه پیر استعمار و نوکران سرسپرده اش باید پرسید منظور از هر گونه رنگ و شکل سیاسی چیست؟ آنها بر اساس کدامین سند و مدرک نبرد برحقّ مسلّحانه علیّه یک دیکتاتوری سرکوبگر و فاشیستی را، حملات مسلّحانه علیه ایران نامیده اند؟

به کدامین اجازه این استعمارگران همیشه رو سیاه تاریخ به خود حق داده اند که نظرات یک رژیم اشغالگر و فاسد را به نظرات اکثریّت مردم ایران تعمیم دهند؟

آیا اجزای یک حکومت ددمنش که چه قبل از رسیدن به حاکمیّت و چه بعد از آن حتّی برای یک لحظه از همبستری با روباه پیر استعمار، درنگ نکرده و از این حیث در بین مردم ایران چون گاو پیشانی سفید شناخته شده اند، خاین محسوب می شوند یا کسانی که برای مبارزه با این موجودات اشغالگر و کفتارهای عمامه به سر، قد علم کرده و همچنان ایستاده اند؟

صد البته اگر پاسخگو از جنس استعمار باشد و صدای منحوس بلندگویش از لندن به گوش برسد، پاسخ روشن و معلوم است।

در قسمت دیگری از این مقالۀ ننگین و استعماری آمده است:

ارتباط اعضای سازمان مجاهدین با خانواده هایشان به طور کامل قطع بوده است و هنگامی که یک بازدید کننده غربی، که درسال 2004،به اردوگاه اشرف رفته بود، با استفاده از تلفن ماهواره ای امکان تماس چند تن از ساکنان اردوگاه به خانواده هایشان در ایران را فراهم ساخت، اعضای خانواده باور نمی کردند که با فرزندانشان گفتگو می کنند زیرا سازمان مجاهدین خلق به آنان گفته بود که فرزندانشان کشته شده اند.....

آیا این یاوه های مهمل هر انسان منصفی را به خنده نمی اندازد؟ رزمندگان اشرف منتظر بوده اند تا یک بازدید کننده غربی که الحمدالله اسم هم ندارد و مثل بسیاری از لاطایلات خودبافتۀ آخوندی بی نام و نشان و بی اصل و نَسَب است، از اشرف سر در بیاورد و آنها از تلفن ماهواره ایش استفاده کنند و به خانواده هایشان اطّلاع دهند که برخلاف ادّعاهای سازمان مجاهدین خلق، آنها زنده اند و دارند راست راست در اشرف راه می روند. !!!

جالب است که قلم به مزدهای مزدور اکونومیست ظاهرا خود را به آن راه زده و از یاد برده اند که طیّ همین روزها، دست نشاندگان این رژیم جهل و جنایت و تباهی، چگونه راه بر خانواده های مشتاق دیدار اشرفیان بسته و با قساوت و بیرحمی و توهین و ضرب و شتم، مانع از دیدار آنان با فرزندان خود شدند.به این می گویند یک بام و دو هوای استعمار پیر و دولت فخیمه که برای حفظ عفریتۀ حرامزادۀ ارتجاعی اش، به هر ترفندی متوسّل شده و خواهد شد.

زهی بیشرمی و پست فطرتی! البته از پیوند نامبارک استعمار و ارتجاع، غیر از این انتظار نمی رفت و نمی رود مخصوصا که بنگاه سخن پراکنی بی بی سی هم آنرا همه جا از جمله بر روی سایت فارسی خود نشخوار کند و بدین وسیله سعی در تحمیق بینندگان و خوانندگان و شنوندگان خود داشته باشد هر چند که سرسپردگی مهره های باصطلاح و علی الظّاهر ایرانی این بلندگوی استعماری نیاز به توضیح ندارد.
صادق خان صبا رییس بخش فارسی این مجموعه، آزاد وبی هیچ دغدغه ای به ایران مسافرت می کند و جهت تحکیم وحدت بین استعمار و ارتجاع، در رشت و در خانۀ خواهر خود و دیگر بستگان مونثش، بی آنکه از روسری اجباری جمهوری نکبت بار و سرکوبگر آخوندی خبری باشد فیلم مستند تهیّه می کند و به قول خودش رژیم از هیچگونه همکاری با او دریغ نمی کند، تا بلکه بتواند در دیدگاه جهانیان چهرۀ کریه این عجوزۀ ماقبل تاریخ را بزک کرده و بر عمر ننگین آن بیفزاید.

در قسمت دیگری از افاضات قلم به مزد اکونومیست آمده است:

از زمان اشغال عراق توسط نیروهای امریکایی در 2003، از آقای رجوی خبری نیست و کسی نمی داند آیا رهبر مجاهدین هنوز زنده است یا نه هرچند اکثرا معتقدند که او مرده است......

اینهم از کشف و کرامات حضرت آیت الله اعظم !!! دموکراسی را هم یاد گرفتیم। هم اکثر ایرانیان این گروه را خاین می دانند هم اکثرا معتقدند که آقای رجوی در قید حیات نیستند! پس هر جا صحبت از اکثریّت باشد حتما حق به همان جانب خواهد بود بنابراین از استعمال کلمه اکثریّت نباید غافل شد.
البته گفته اند که با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمی شود خود جناب استعمار ریش سپید و رو سیاه هم اینرا می داند امّا می خواهد با بیان این نکته های مضحک و بی پایه و اساس، قدری تسلّی بخش رنجهای شبانه روزی روح و روانِ ملاهای درمانده، شود تا آنها هم سر کیسه را بیش از پیش برای ولی نعمت روباه صفت خود شل نمایند.

حتما شنیده اید که پسرکی دعا می کرد معلّمش بمیرد تا او از کلاس درس خلاصی یابد.معلم که همان نزدیکی ها بود، دعای دانش آموز تنبلش را شنید و خطاب به او گفت: من اگر بمیرم فردا معلم جدید می آید و روز از نو روزی از نو.اگر واقعا می خواهی از شرّ کلاس من راحت شوی، دعا کن پدر و مادرت بمیرند تا کسی نباشد که مجبور به مدرسه رفتنت نماید.

نویسنده اکونومیست اگر می خواهد آخوندهای فاسد نجات پیدا کنند بهتر است که راحت و بی دغدغه برای مرگ هفتاد میلیون ایرانی تحت ستم و البته آماده قیام دعا کند.کارگران به جان آمده از ظلم وستم آخوندی، دانشجویان قهرمان و ارتجاع ستیز دانشگاه های سراسر ایران، ارتش بیکاران که اکثرا جوان و مترصد فرصتند و در یک کلام همۀ آنهایی که در آن حاکمیّت سیاه، نه امّت که ملّت نامیده می شوند।

استعمار پیر دست در دست ارتجاع، قلب آزادیخواهان و میهن پرستان را نشانه رفته است از اینرو آنچه امروز بر اشرف و اشرفیّان می رود را نباید تسویّه حساب سادۀ یک رژیم جنایتکار با نیروهای اپوزیسیونش به شمار آورد.این نبردی است نابرابر بین ارتجاع و استعمار از یک سو و عاشقان رهایی ایران از سوی دیگر.

شکسته و بریده باد هر قلم و قدمی که در جهت استعمار و ارتجاع، آب به آسیاب دشمنان قسم خوردۀ ایران و ایرانی می ریزد.


یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸

شب نخواهد پایید


نور را دعوت کن، به زیارتگه عشق

به تماشاگه گلهای بهار

که نسیم، دامن از عِطر گُل یاس

معطٌر کرده است

بستن پنجره ها جایز نیست

نوبت آینه هاست

نوبت رویش نور، در دل پنجر ه هاست

پشت هر ثانیه یی، حادثه یی است

و بهاری محتوم، که زِ رَه می آید

سبز، خوشبوی، لطیف

سایه های تردید، چه هراسان شده اند!

باغ یکپارچه سرشار تمنّا شده است

باغچه، آبستنِ یک جنگل سبز

و نفسهای خدا هم اینجاست

در کنار گل سرخ ، ختمی و نسترن و یاس سپید


بستن پنجره ها جایز نیست

می دانم

یک اذان مانده به ایجاز سَحر

پشت تاریکی ها، معجز ه ایست

به شُکوه همۀ فروردین

شب نخواهد پایید



پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸

رقصی چنین میانۀ میدانش آرزوست


یادش بخیر جهان پهلوان تختی که تا گردش زمین و دور آسمان به پاست، الگو و سمبل آزادگی و شرافت و انسانیّت خواهد بود.

راستی چه خصوصیّاتی تختی و تختی ها را نزد مردم عامّۀ کوچه وبازار از سایرین جدا و متمایز می کند و سالها پس از هجرتشان، نه تنها به فراموشی سپرده نمی شوند که نام و یادشان نسل به نسل منتقل می گردد و زنده تر از بسیار زنده ها، چونان چشمه ای صاف و زلال در روح انسانها متجلّی می گردند و اسوۀ معرفت و بزرگواری می شوند؟

جواب سوال البته هیچ ربطی به افتخاراتی که شادروان تختی برای ملّت ایران از میعادگاههای بزرگ جهانی به ارمغان آورد، ندارد. هستند قهرمانان دیگری از جمله امامعلی حبیبی که تعداد مدالهای جهانی و المپیکی شان بیشتر و خوشرنگتر از اسطورۀ به یاد ماندنی مردم ایران، است. امّا هرگز و هیچگاه به جایگاه رفیع تختی در قلوب ملّت ایران دست نیافته اند. پس جواب در جای دیگر است. سوای مدالها و افتخارات ورزشی ملّی و جهانی.

کافی است به زندگی و مرام و روش جهان پهلوان نظری بیفکنیم تا دریابیم که ریشۀ اینهمه محبوبیّت در کجاست. تختی در یک کلام شیفتۀ مردم بود. از رنجهاشان رنج می برد و در شادیهاشان لبخند بر لب می آورد. بزرگ منش بود و حتّی زمانی که قهرمان جهان شده بود دست بر سینه خود را مخلص مردم می خواند.

پهلوان نامیّ ایران زمین با این خصوصیّات، البته که طبیعی است زیر بار هیچ نظام و حکومتی که ظلم و ستم پیشه کرده اند نرود و راه خود را از آنان جدا کرده و بین دربار و کوچه وبازار، مردم را انتخاب کند و عجب انتخاب شایسته ای و این انتخاب شد رمز و راز جاودانگی مردی که برای شاهپورها و شاهدختها تَره خُرد نمی کرد، امّا در مقابل مردم و رهبران ملّیِ دیکتاتورستیز، فروتن و سر به زیر بود.

از هجرت جهان پهلوان تقریبا چهل و دو سال می گذرد. وقتی او را با بعضی تازه به دوران رسیده های ورزش ایران مقایسه می کنم، که البته میدانم اینها قابلیّت قیاس با چنین اَبَر مردی را ندارند، او را زنده تر و سر زنده تر از همیشه می بینم که با چشمی نگران به روزگار امروز مردم خویش است و با چشم دیگر سرشار از خشم وغضب به ستاره های کاغذی ورزش امروز می نگرد که تمام اصول شرافت و جوانمردی زیر پا گذاشته و دست در دست حاکمان خونریز و ددمنش نهاده و فرسنگها از مردم کوچه و بازار فاصله گرفته اند.

حتما به یاد دارید آن پهلوان پنبه ای که وقتی قهرمان جهان شد و بر سکوی اوّل ایستاد، با بالا بردن عکس منحوس ولی فقیه جنایتکار، شرافت خویش زیر پای نهاد و با آنهمه شهرت، لعن و نفرین مردم به جان خرید. یا دیگران که امروز به پادوهای دیکتاتوری تبدیل شده اند و برای خوش آمد جانیان در میادین ورزشی تسبیح می چرخانند و ریاکارانه هنگام و نابهنگام سر از مساجد و تکیه گاههای دولتی در می آورند و در حضور خبرنگاران و عکاسان به سر و سینه می زنند و اشک تمساح می ریزند تا رقیب از میدان به در کنند و بر مسند ورزش ایران به ناحق تکیه زنند.

علی دایی یکی از همین نمونه هاست. از هر سو که نگاه کنی آدم مشهور و شناخته شده ای است. با بیشترین تعداد گل ملّی، گلزن ترین مهاجم فیفاست. امّا همین آدم، همین که پایش به استادیوم باز می شود، فحش می خورَد و از طرف تماشاگران هو می شود. چرا؟ چون مردم خوب و بد را بهتر از آنچه که دیگران فکر می کنند از هم تشخیص می دهند.

نحوۀ ادبیّات و حرف زدنش مخصوصا در حضور خبرنگاران، بی شباهت به اوباش و اراذل پاسدار رژیم نیست. در یک کلام بین راه و بیراهه، به خاکی زده و دست در دست حاکمان فاسد و جنایتکار گذاشته.
جنگ و دعواهای جناحی این رژیم ایران بر باد ده، بر هیچکس پوشیده نیست. سگ دعواهایی که فقط و فقط برای بردنِ سهم بیشتر در حاکمیّت صورت می گیرد. ورزش نیز بی هیچ مصونیّتی از جنگ جناحها در امان نمانده. در مقابل فدراسیون فوتبال و رییس مزدورش کفاشیّان، سازمان تربیت بدنی قرار دارد که علی آبادی، رنگ فروشِ دیروز و مشاور امروز احمدی نژاد، ریاست آنرا بر عهده دارد. این دو ارگان ورزشیِ به غایت سیاسی شده، نه تنها لازم و ملزوم و مکمّل یکدیگر نیستند، که تا هر جا که بتوانند چوب لای چرخ همدیگر می گذارند و سعی در لجن مال کردن یکدیگر دارند چون تنها چیزی که در این بین محلی از اِعراب ندارد، همانا روحِ ورزش و خدمت به پیشبرد اهداف آن است.

از اینرو گرگهای هار برای نیل به اهداف خویش، نیاز به بازی گرفتن ستاره های کاغذی دارند. خر مُهره هایی که فارغ از روح و رسم پهلوانی و جوانمردی، تن به هر ذلّت و رذالتی بدهند و از اینروست که در حالیکه انتخاب فدراسیون فوتبال برای تیم ملّی، شخص دیگری بود، درست در دقیقه نود علی دایی که اصولا در بین چهار یا پنج کاندید اعلام شده فدراسیون نبود، سر از خمره مربیگری تیم ملّی در آورد و جناح مستقر در فدراسیون فوتبال ضربه یی هولناک از جناح رقیب در سازمان تربیت بدنی دریافت نمود.
تا همین دو سه هفته پیش علی دایی، سرمست از حمایت جناح حاکم و به خیال اینکه عهد و وفای احمدی نژاد و دار و دسته اش ابدی خواهد بود، پس از انتقاداتی که در مورد نتیجه نگرفتن تیم (ملّی) از او شد، مثل بسیجی ها عربده کشید و گفت: من تنها زمانی می روم که خودم بخواهم. غافل از اینکه < چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد> و غافلتر از اینکه به عنوان یک قربانی همیشه برای ذبح و شکسته شدن کاسه کوزه ها بر سر، در ویترین نگهداری می شود و دیدید و دیدیم که به محض شکست فاحش تیم (ملی) در تهران برابر تیم ملّی عربستان، آنهم در حضور احمدی نژاد و معاون رنگ فروشش که مزوّرانه برای میوه چینی و ثبت پیروزی به نامِ ننگین خودشان آمده بودند، دیواری کوتاه تر از او نیافتند و همۀ کاسه کوزه ها را بر سرش شکستند و خانه نشینش کردند.

آری. میان ماهِ من تا ماهِ گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است. فرق است میان مشهور بودن با محبوب قلبها شدن. فرق است میان آنکه، بر چهرۀ دیکتاتور تف می اندازد و بوسه بر دستان مردم کوچه و بازار می زند با آنکه در خدمت مزدوران، شهرت خود به فروش می رساند و لاجرم خشم و نفرت مردم را به جان می خرد. از اینروست که علی دایی زنده و حیّ و حاضر هو می شود و نام تختی چون نگینی بر تارک مرام و منش پهلوانی و مردمداری می درخشد. آری مردم بهتر از هر تحلیلگری، خوب را از بد و سره را از ناسره تشخیص می دهند.