درباره من

عکس من
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۵

دست آخوند از اعیاد ملی کوتاه



تعطیلات ناگهانی و از پیش اعلام نشده دولت پاسدار زده از آن مقوله هایی است که نمونه اش را در هیچ جای دنیا نمی شود دید. ضرر و زیان این تعطیلی عجیب و غریب را برای مردم و اقتصاد مملکت چندین میلیارد تومان برآورد کرده اند
در این راستا زمزمه های شومی به گوش می رسد که ناجمهوری غیراسلامی در صدد است تا بدین وسیله از تعطیلات کهن ترین جشن باستانی ما ایرانیان، یعنی نوروز بکاهد
این نابخردان نمی دانند که اگر سنتهای ایرانی که ریشه در قلوب تمامی ایرانیان وطن پرست دارد، خدشه پذیر بود، اکنون سرزمینی به نام ایران با مشخصات موجود، وجود خارجی نداشت و ساکنان آنهم حتما به زبان دیگری سخن می گفتند

حریم و حرمت فرهنگ و ادب و سنن و رسومی که از نیاکان ما برای ما به جای مانده، بسا بسا فراتر و ریشه دارتر از آن است که هر خار و خسی بتواند خدشه یی به آن وارد آوَرَد. در طول تاریخ متجاوزان زیادی در سر هوای برچیدن بساط فرهنگ و سنن ایرانی و جایگزین کردن آنچه که می خواستند را در سر می پروراندند اما دیری نگذشت که خود و همراهانشان در این فرهنگ و تمدن دیرپای غرق شدند

دولت احمدی نژاد و شرکای وابسته، کوچکتر و ناچیزتر و حقیرتر از آنند که بتوانند کوچکترین خدشه ای به زیباترین و دیرپاترین اعیاد، تمدن و فرهنگ زمین وارد آورند

بیچارگان بیهوده آب در هاون می کوبند واز قول حافظ شیراز باید به آنان گوشزد نمود که

ای مگس عرصه شاهین نه جولانگه توست
عِرض خود می بری و زحمت ما می داری



شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۵

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو


در جریان به اصطلاح جشنهای دوهزاروپانصد ساله محمد رضا پهلوی، طی خطابه ای در پاسارگارد خطاب به کورش از او خواست که آسوده بخوابد چون ما ( شخص شخیص سلطنت) بیداریم و دست آوردهای تو را پاس خواهیم داشت

بیچاره کورُِش که پس از آن فرمایشات شاهانه اعلیحضرت حتما به شدت در آرامگاه خود به لرزه افتاده و از اینکه دیکتاتوری به سبک و سیاق محمدرضا از موضع جانشینی او به او توصیه خواب همراه با آرامش کرده و خود را پاسدار و نگاهبان دستاوردهایش نامیده دچار شرم تاریخی شده است.

آخر کورُِِش با آنهمه داد و عدل و انساندوستی کجا، محمدرضای دیکتاتور کجا؟!! اینها نه به لحاظ تاریخی نه به لحاظ نوع حکومت و نه به لحاظ اصل و نّسّب، هیچگونه سنخیت و تشابهی با هم نداشتند و دیدیم و دیدید که محمدرضای شاه شاهان که قدرت و سلطنت را نه به پشتوانه مردم که به حمایت استعمارگران و زورگویان خارجی و اوباشان داخلی غصب کرده بود، امروز در کجای تاریخ جای دارد و کورُش کبیر در کدامین نقطه.

راستی که چرخش دور زمانه و روزگار چه بازیها که در آستین ندارد و به قول شاعر هر دم از این باغ بری میرسد
گشت وگذشت، چرخید و چرخید تا نام انقلاب مترادف با کام آخوند شد.همگان به خاطر دارند که اوایل وقتی حضرات سر کار آمده بودند جرات اینرا نداشتند که خود پستهای رسمی و حساس را قبضه نمایند. اما آخوند آخوند است و کاریش هم نمیشود کرد. کار را به مرحوم بازرگان و رفقایش واگذار نمودند تا دوران گذار را با سلام و صلوات طی طریق کنند و آنگاه تسمه از گُرده یک ملت محروم که به شوق آزادی به پا خاست بکشند

از آن پس بود که چرخه تولید وزیر و رییس و مدیر ارشد و ارجح و پارلمان چی با سرعتی بالاتر از سرعت نور به حرکت در آمد و آخوندهایی که به شهادت همیشه تاریخ، چشمان حریصشان دنبال به غارت بردن دار و ندار مردم عادی و زحمتکش کوچه بازار بود، و همیشه به برکت قیام حسینی علیه یزید منابر و حسینیه ها و مساجد را قبضه کرده بودند تا لقمه نان بی زحمت و بی دردسری به دست آورند، ناگاه تبدیل به رهبر، رییس جمهور، نخست وزیر، فرمانده کل قوا، رییس مجلس و سفیر و وزیر گردیدند!!

راستش یکی از رموز پابرجا ماندن این نظام سراپا فساد و غارت هم شاید همین باشد که هیچکس سر جای خودش نیست. به همین جهت هم به راحتی میشود فلان حاج آقا را از سر پستش برداشت و جایش را به راحتی به فلان جناب حجت الاسلام داد. آب هم از آب تکان نمیخورد و تنها ممکن است آمار دزدی و چپاول کمی تا قسمتی بالا پایین برود

اصلا چرا راه دور میرویم. مگر همین خامنه ای نبود که هیچگونه مشخصه لازم جهت رهبری همین نظام را نداشت.؟ نه مجتهد بود و نه دارای مقام به اصطلاح علمی بالای حوزه. اما دیدیم که همینکه دست اجل بنیانگذار مکتب نابودی و ویرانگری را از صحنه خارج کرد، علی گدای روضه خوان تبدیل شد به شخص رهبر و آب هم از آب تکان نخورد
دوستی آنزمانها به شوخی میگفت: رفسنجانی بیچاره اگر قدری ریش داشت اینگونه از رقیب عقب نمی افتاد. در واقع رفسنجانی چوب بی ریشی اش را خورد وگرنه آنقدر شیاد و مکار و حیله گر و مردم فریب بود که در این مقوله ها از سید علی عقب نماند و بتواند عنوان رهبری نظام را یدک بکشد

باز هم گذشت و گذشت تا دورانی رسید که به آخوندی نیاز بود تا سخن از نهادینه کردن دمکراسی !!!! و شفاف کردن مواضع !!!! به میان آوِِّرّد. کسی مکارتر و روباهتر از سید علی و شیخ علی اکبر. پس گشتند و گشتند تا قرعه فال به نام خاتمی اصابت کرد و آنقدر در راستای مامورییت رذیلانه اش باد در پوستش کردند که خودش کمی تا قسمتی باورش شد که رییس جمهور نه، که فیلسوفی است که از شرق در قامت ریاست جمهوری، ظهور کرده و غرب وحشی وحشی حالا نیاز به نصایح انساندوستانه او دارد
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد) حافظ)
اینکه با آن پیشینه در خدمت دیکتاتوری، رییس جمهور رژیمی باشی که بر امواج خون بهترین جوانان مملکت، کشتی ظلم و جنایت و تبه کاری به پیش میراند، بعد هم ادعاهای خنده دار دمکرات بودن و گفتگوی تمدنها بکنی، از آن مقوله هاست که فقط و فقط از آخوندی رذل و حیله گر به نام خاتمی بر می آمد
البته رژیم همینطوری و به قول معروف الله بختکی به اینجا نرسیده بود که چهره کریه اش نیاز به مشاطه گری دارد که بی آنکه چشمش را کور کند، اّبرویش را بردارد. حامیان استعمارگر غربی بارها و بارها توصیه کرده و برایش نسخه پیچیده بودند که هر کاری که داخل میکنی به ما مربوط نیست. سعی کن که چهره بیرونی ات، یک چهره دلربا و تو دل برو باشد. در پناه این چهره، که باید از بیرون و خارج دل میبرد و از داخل زّهره، میشد به بازی شوم با سرنوشت ایران و ایرانی ادامه داد. میشد همچنان زد و بند کرد و چشم بر واقعییتها بست

برخی که یا ساده دل تشریف داشتند و یا به قول معروف توی باغ نبودند، به سادگی فریب خوردند. هر چند که دیری نپایید، که دریافتند از کوزه برون همان تراود که در اوست

بعضی هم که یا دستشان توی کار بود یا از دور دستی بر آتش داشتند، با آنکه میدانستند که این مّردّکِ شیاد سر تا پایش را هم که جمع و جور کنی، یک نخ موی گورباچف نمیشود،و ایران تحت حاکمیت آخوند، تافته جدا بافته ای است که نمونه اش را در هیچ جای دنیا چه حال و چه گذشته پیدا نخواهی کرد، شروع کردند به تبلیغ و بّه بّه و چّه چّه. اینها کاسه لیسانی بودند که با شّم ضد انقلابی و ضد مردمی خود دریافته بودند که این اوضاع و احوال موقت است و به همین جهت می بایست تا تنور گرم بود خمیر خود را می چسباندند و از رهگذر خاک به چشم و چراغ ملت پاشیدن، نانی برای خود گرم می کردند. عجبا! که اکثر اینها، ادعای مبارزه و هارت و پورت کردن علیه رژیم را هم در پالانهای مبارزاتی شان! یدک می کشیدند

اما بودند کسانی که از همان آغاز فریب نخوردند و با جمله معروف افعی کبوتر نمی زاید، آب پاکی به دست سلسله جنبانان این جریان دغلکار اعم از داخلی و خارجی ریختند. تا جایی که به همت والای همینها، در جریان به درک واصل شدن لاجوردی جنایتکار، آخوند مزور و مکار، خاتمی ناچار لب به سخن گشود و با اشاره به اینکه لاجوردی خدمتگزار ملت!! و نظام بود، مُهر باطل بر تمامی شکر خوریهای دمکرات منشانه و باصطلاح متمدنانه کوبید و رسوای عالم و آدم گردید
باز هم گشت و گذشت تا زمانی فرا رسید که دیگر کسی برای مزخرفات آخوندک شیاد تّره هم خرد نکرد. بساط شیادی، افشا شده بود و دیگر خریداری نداشت. رژیم در پناه ژستهای دمکرات منشانه و لبخندهای مسخره و ابلهانه فیلسوف قرن،البته از مرحله تولید سلاحهای شیمیایی عبور کرده بود و خوابهای اتمی میدید. غرب بی خبر از همه جا با دیدن چهره بشاش خاتمی قند در دل آب میکرد وزیر لب ذکر فتبارک الله احسن الخالقین میکرد

تاریخ مصرف سیٌد طنٌاز و عشوه گر به سر آمده بود. همچون جنسی بُنجُل که باید از پشت ویترین مغازه برداشته شود. دوران دیگری برای جمهوری خون و جنون آغاز شده بود و البته هر دورانی ضرورتهایی دارد که طبعا نباید بی پاسخ بمانند. ضرورت دوران جدید بر حسب سیاستهای داخلی و خارجی تعیین می شد. دورانی که کوس رسوایی رژیم و فعالییتهایش در راستای دستیابی به سلاح اتمی، در شرق و غرب عالم طنین افکن شده و همه حتی هم پیمانان اروپایی رژیم نیز با شامه تیز خود خطر را حس کرده اند

با توجه به مشخصات این دوران و صرفا در پاسخ به ضرورت اوضاع و احوال سیاسی است که ناگاه موجودی از صندوق رای ولی فقیه سر در می آورد که نه از جمهورییت بویی برده و نه از ریاست بهره یی. در حالیکه حتی اصلی ترین دشمنان قسم خورده رژیم آخوندی روی آخوند مکار و روبه صفت رفسنجانی زوم کرده بودند، پاسداری سر از آخور ریاست جمهوری در آورد که تا پیش از گماشته شدنش به مقام شهرداری تهران هیچ کس تره هم برایش خرد نمی کرد

اما همانطور که پیشتر اشاره شد ضرورت دورانی که ملاها در آن به سر می برند ایجاب می کرد که ، کسی به این مقام و منصب برسد که به قول حافظ در پس آینه طوطی صفتش داشته باشند. عربده هایی که امروز این پاسدار جنایتکار و قاتل مردم ایران می کشد، دقیقا همان ضرورتی است که در این شرایط می بایست لحاظ شود
ولی فقیه و پاسداران جنایتکارش با توجه به شرایط موجود به خوبی دریافته اند که ناز و عشوه خاتمی گونه در این شرایط نه تنها دردی دوا نمی کند و گره ای که از گره های کور نمی گشاید، که عامل و باعثی خواهد شد تا عنصر نازنما و عشوه گر زیر ضرب سوالهای دیپلماتیک، در هم فرو شکند و مخالفان طرحهای هسته ایی رژیم را ترغیب به پیشروی و فشار بیشتر نماید

از اینرو عنصری با مشخصات احمدی نژاد لازم بود تا فارغ از هرگونه استدلال و پاسخ مشخص، اقدام به عربده جویی و زور و تهدید و ارعاب نماید. با توجه به اینکه با روی کار آمدن پاسدار تیر خلاص زن، راه برای هجوم بیش از پیش انواع و اقسام پاسداران جهت در اختیار گرفتن پستها و مقامهای مختلف باز شد، نباید شک کرد که حکومت بیش از پیش تبدیل به یک حکومت نظامی البته اعلام نشده گردیده است. گرچه پاسداران ریز و درشت، با لباسهای مبدل شخصی، رفت و آمد می کنند اما تفکر پاسدار منشانه ( که رییس جمهورش نمونه بارز آن در برخورد با مردم است) بر کل حکومت و مملکت سایه شوم خود را افکنده است

اجازه دهید تا از کوروش، شاه عدالت گُستر هخامنشی و پایه گذار حقوق بشر، یک معذرت خواهی تاریخی کنیم. به این خاطر که کسانی به جای او و بعد از او بر این مملکت حاکم شدند که به جز تعدادی انگشت شمار، بقیه از جنایتکارترین و مستبدترین و ظالم ترین تبهکاران در کره ارض بودند
البته کوروش خود می داند که قرنهاست که در این آب و خاک نشانی از آرای واقعی مردم و انتخاب حقیقی وجود نداشته است. پس حق دارد که همچنان پس از گذر قرنها، آسوده نخوابد و دل نگران پارسها، این پارسایان عهد کهن باشد












چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵

مانای همیشه جاوید


همیشه باورت کردم
همیشه دوستت داشتم
و همیشه و همه وقت خواهم داشت
بی من نبودی هرگز
هرجا و همیشه جزیی از خاطرم بودی
نام زیبایت همیشه وِرد زبانم بود
و مِهرت آمیخته در خونم
حتی وقتی رفتم و تو ماندی
بازهم برایم بزرگترین نقطه اتکا بودی
بی تو نه تنها من که زمین
حتما چیزی کم داشت
دوستت دارم
مانای همیشه جاوید من
ایران

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵

و خدا انسان را آفرید



و خدا بود و تنهایی و سکوت تنها گاهی می شکست که ملایکه یی بی مبالات بال خویش بر بال دیگری می سایید . نه زمین وجود خارجی داشت و نه زمان معنای خاص. خالق آسمانها و ملایک در تفکٌری سخت فرو رفته بود. گویی ذات بی نیازش، تنهایی و این سکوت دهشتناک را بر نمی تافت. میدانست که بی وجود موجودی عصیانگر و
مرموز که منشا و مبدا نیکی و بدی بود، دستگاه آفرینشش پنداری چیزی کم داشت

شاید از تکرار مکرارات، خاطر خالص و پاکش، آزرده شده بود و به دنبال چیزی بود تا اندکی در آفرینش خویش ایجاد تنوع نماید. فرشتگان بیش از حد خالص و مطیع و سر به راه می نمودند

پیش از این از جنس مرغوبِ آتش، کارگزارانی آفریده بود تا به رتق و فتق امور سرگرم باشند. در وجودشان تنها نیکی بود و از پلیدی و فساد و تباهی، نصیبی نبرده بودند. اوایل از اینکه با خلقتشان اندکی از تنهایی به در آمده بود، راضی و خشنود مینمود. از مصاحبتشان لذت میبرد و از ظرافتی که در ساختارشان به خرج داده بود به خود می بالید

اما چونان کودکی که پس از مدتی اسباب بازی قدیمی را به کناری می نهد و در پی تازه ای دیگر است، برآن بود تا در کارگاه تولیدی آفرینش خود، تحفه ای بپروراند و به بار آرد که تنهایی اش را با وجود او تسکین دهد و هردَم از باغ ساخته و پرداخته، ثمری برگیرد و تازه تر از تازه ای را به تماشا نشیند

و چنین بود که خدا انسان را آفرید. نه به سبک و سیاق آنچه امروز فرشته و ملایکه اش می نامیم. که به سبکی پیچیده و مرکب. موجودی از پست ترین و عالی ترین عناصر موجود. خاک و لجن و روح. و نه از جنس آتش که آفریننده دیگر میلی به تکرار آفرینش از نوع اولیه نداشت

موجودی به غایت جدید. همراه با نیازهای روحی و جسمی که عشق و دوست داشتن در وجودش کمتر از حاجت به تشنگی و گرسنگی نبود. همانگونه که فرصت طلبی و خودخواهی و کینه و حَسَد نیز

و چنین بود که انسان چشم بر صحنه هستی گشود. داستان آفرینشی جدید، تازه آغاز شده بود و به مراحل مهیّج خود نزدیک می شد
بر اساس یک فرمان آنکه از جنس آتش بود و بَری از حس کینه و شقاوت و خودخواهی، باید سر تعظیم در مقابل موجودی فرود می آورد که هم در ترکیب آفرینشش جای سوال بود هم در نوع رفتار و کِرداری که در آینده به نامش ثبت میشد. و من هنوز نمی دانم که با این تفاسیر چرا فقط یکی عَلَم عُصیان برافراشت و تن به فرمانِ اِکرام و تعظیم خلقت نوین ذات مقدسش نداد.؟

و صد البته که این تنها سوال نبود. اگر فرض کنیم که آنکه شیطان می نامیمش و تمامی بدیهایمان را از آغاز آفرینش تا امروز و از امروز تا پایان حکایت انسان، به او نسبت میدهیم، در ابتدا و پیش از آفرینش از مُقربان بارگاه الهی بوده، پس چرا او که حتما مورد اعتماد خاص هم بوده باید سر به طغیان بردارد و اَحسن الخالقین را به سوی تباهترین و عمیقترین دره های نکبت و نیستی سوق دهد؟

و بازهم سوال اینکه، چرا باید از چنین قدرتی برخوردار باشد تا آسانتر از نوشیدن یک جُرعه آب اشرف مخلوقات را تبدیل به موجودی کُند، تُهی از هر آنچه که باید متمایزش نماید از سنگ و چوب و حیوانات؟! راستی این قدرت مخوف و انسان و انسانینت بر باد ده را چه کسی در اختیارش گذاشته بود؟

نمی دانم. اگر اشتباه نکنم این شعر باید از ناصر خسرو باشد، که خود از متعصبان فرقه اسماعیلیه بود. راستی که مرور زمان هرگز شامل بعضی سوالات خاص نخواهد شد

خدایا راست گویم فتنه از تُست
ولی از ترس نتوانم چخیدن
اگر ریگی به کفش خود نداری
چرا بایست شیطان آفریدن؟


و خدا انسان را آفرید. و شیطان را بر سر راه و بیراهه هایش گماشت تا بر آنچه که از عناصر متضاد پست و عالی بوجود آورده بود محک بزند
تا از تنهایی ازلی اندکی به در آید و از تماشای این مخلوقِ متضادالهویّه، از کثرت خمیازه هایش بکاهد. پس به او آیین عشق ورزیدن و فراتر از آن دوست داشتن را آموخت، تا خود نیز لذّ ت دوست داشتن و دوست داشته شدن را مزمزه کند، که مخلوق اولیه، از این نعمت بی نصیب بود

دیری نپایید که شیطان سرد و گرم چشیده و پخته و کارکشته کار دست آدم و حوای خام داد. می گویند که حوا فریب خورد اما از کجا که آدم هم به همان اندازه و حتی بیشتر در این فریب خوردگی سهیم نبود؟
اما هر چه که بود و نبود، بهترین بهانه برای راندن انسان به تبعید به دست آمده بود. موجودی که جلو شکمش را نمی توانست بگیرد همان بهتر که از مجاورت ذات حق کوچانیده گردد و از ناکجا آبادی به نام زمین، سر در آوَرَد. و بدینسان تبعید، بِدعت نهاده شد تا امروز هر حاکم و حکومتی که از دست مخالف یا خطاکاری به تنگ می آید، خاطی را به ناکجا آبادی بی آب و عَلف رهمنون سازد

و امروز میلیونها سال از آغاز پیدایش زمین و انسان سپری گردیده. در طول اینمدت نمایندگان خیر و شر، روشنایی و تاریکی، زشتی و زیبایی، به لطف عناصر موجود در ساختار بشری و البته به همت آنچه یا آنکه شیطان می نامیمش، دایم در جنگ و ستیز و کشتار و نیستی و نابودی بوده اند

هیچ حیوانی به اندازه اشرف مخلوقات به قتل و غارت و تجاوز و نابودی هم نوع خود مبادرت ننموده است. اینک بر روی کُره ای که تبیعدگاه انسان می نامیمش، آنقدر سلاح های کشتار جمعی انبار گردیده که به خودی خود برای نابودی چندین باره زمین کافی است. قتل و کشتاری که از هابیل آغاز و بی وقفه تا امروز ادامه داشته است. هیچ امیدی هم نیست که روزی کبوتر سفید صلح بر بام بشرٌیت فرود آید

مطالعه تاریخ نشان می دهد که انسان از ابتدای آفرینش محصور در دایره ای دایم به دور خود چرخیده ودر این راستا تنها آلات و ابزار تغییر یافته اند. یک دور تسلسل ظاهرا پایان ناپذیر
تکرار مکررات برای تبعیدیان زمین سخت و ملالت آور گردیده. از آسمانها چه خبر؟ آیا خالق هستی در پی آفرینش تازه ای از نوع و جنس دیگر است.؟


یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵


حافظ از باد خزان در چمن دَهر مَرَنج--- فکر معقول بفرما گُل بی خار کُجاست

گاهی باید


گاهی باید ایستاد
چونان قلٌه های بی عبور
در دل دشتهای خشک و سوزان
گاهی باید جاری شد
همچون رودهای خروشان
در پیچ و خم درٌه های هولناک حوادث
گاهی باید خندید
به سان غنچه های نو شکفته گل سرخ
در گرماگرم طلوع دوباره خاک
گاهی باید گریست
چونان ابرهای سنگین بهار
که بر مصیبت خشکسالی زمین
بُغض می ترکانند
اما، فراموش نکن
که هرگز حتی برای یک لحظه
نباید در خود فرو شکنی
که سیلابهای خروشان زندگی
ساده تر از خَس و خاشاک
تو را با خود
به اعماق نیستی و تباهی فرو خواهند برد

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۸۵

حافظ روشن ضمیر و زاهدان ریایی



به جرات می توان گفت که از میان شاعران کلاسیک شعر فارسی هیچکدام به اندازه حافظ بر واعظان و آخوندهای ریاکار با تیغ بُرٌان قلم نتاخته است. جالب اینجاست که در گوشه گوشه دیوان غزلیٌات این ستاره پُر فروغ آسمان فرهنگ و ادب ایران به وفور ابیاتی یافت می شوند که گویی در همین دوران و همین امروز سروده شده اند، چرا که زبان حال امروز میهن و مردم ما می باشند

بیچاره شیخ، با آنهمه سانسور و سوزاندن کتاب، از پسِ زبان حافظ بر نیامده و در مقابل بزرگواری و قدرت کلام و روح آسمانی که در کلمه کلمه غزلهایش چونان چشمه یی زلال جاری است، مجبور به سکوت و لب گزیدن و دَم بر نیاوردن شده

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود

چه زیبا حق کلام را در بیت بالا به جا آورده و خیال واعظ شهر ( بخوانید امام جمعه و نماینده معمم رهبری ) را راحت نموده که با توجه به ریاکاری هایش، مسلمان نیست. هر چند که می داند این گفته او به مذاق جناب واعظ خوش نخواهد آمد

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تکفیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

آیا ابیات بالا، زبان حال امروز مردم ایران نیست؟! آیا امروز نوادگان حاکمان دیروز بر سر کار نیستند؟ آیا امروز ناموس عشق و رونق عشاق نمی برند؟ آیا هنگام سرکوب و شکنجه و اعدام و آبروریزی، فرقی بین جوان و پیر قایل می شوند؟
شاید شادروان شاملو، در سرودن شعر زیبای < دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوست می دارم > تحت تاثیر بیت آخر غزل فوق بوده است

در آخرین بیت همین غزل حافظ دست تمامی صاحب منصبان و حاکمان ریایی دوران خودش را رو می کند و شجاعانه می گوید

مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

فراموش نکنیم که دورانی که حافظ می زیسته مصادف بوده با دوران سفٌاکترین حاکمان ریایی و زاهدان کژاندیش. همانها که مثل آخوندهای امروز حاکم بر میهن ما، به نام خدا و به نام دین به هر جنایتی دست می زدند. بساط شلاق و دار و چشم از حدقه بیرون آوردن به راه بوده. شک نکنیم که حاکمان امروز از نوادگان امیر مبارزالدین محمدها هستند. به راستی که شجاعت حافظ ستودنی است
در روزگاری که تنور تکفیر و برچسب زدن و تازیانه و حلق آویز به نام دین خدا و مسلمانی داغ بوده، او اینچنین بی محابا بر شالوده و اساس ریاکاریها و اسلام نماییها تاخته و عاملانش را برای همیشه تاریخ رسوا و رو سیاه نموده است. افسوس که از اینهمه هشدارهای او ما همزبانان این رند روشن ضمیر، طرفی نبستیم، که اگر جز این می بود، امروز سرنوشت یک ملت عظیم که فرهنگش باعث مباهات همه جهانیان است این نبود و نمی شد

ببینید چگونه حافظ از شهیدان و انسانهایی یاد می کند که به تیغ ستم و زُهد در خون خود غلتیده اند

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان که اند اینهمه خونین کفنان
این بیت را امروز می توان در گوشه گوشه خاک گلگون میهنمان زمزمه کرد. همانجاهایی که صاحبان زور و ظلم و ولایت، حتی اجازه گذاشتن سنگ بر مزار قربانیان خود ندادند

گاه با زیباترین کلمات مشتی می سازد و روانه دهان یاوه گویان می کند. پند و اندرزهاشان را به هیچ می گیرد و با بلند نظری که خاص خود اوست، شیخ و زاهد را تحقیر می کند. و وعده های آنچنانی بهشت و حوریان را با خاک کوی دوست برابر نمی کند

من ترک عشقبازی و ساغر نمی کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
شیخم به طنز گفت حرامست می مخور
گفتم که چشم و گوش به هر خر نمی کنم

و در ابیات بعد در همین غزل حساب خود را با آنها کاملا جدا و یکسره نموده و تاکید دارد که گوش به فرمان پیر مغان می باشد و برای آنان هیچ احترام و منزلتی قایل نیست

این تقویم بس است که چون زاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم
زاهد به طعنه گفت برو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم
حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست
من ترک خاکبوسی این در نمی کنم

در جای دیگر سخن از دم دمی مزاج بودن شیخ و زاهد میراند و باز هم راه خودش را از آنان جدا کرده و خود را بنده پیر خرابات می داند

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

و در این گذرگاه البته پیر روشن ضمیر ادبیات پارسی، از آنهمه ملالت و ضلالت جاری در روزگار و عهد خویش گاه به تنگ می آید و فریاد و فغان بر می دارد که

بَهر یک جُرعه که آزار کّسش در پی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

و یا جای دیگر

ریای زاهد سالوس جان من فرسود
قدح بیار و بزن مرهمی بر این دل ریش

و سپس همانجا اینگونه بر آنان می تازد و به قول امروزی افشایشان می نماید

ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی طریقت و ملت، زهی شریعت و کیش

و جای دیگر نشانه هایی می دهد که بی درنگ خواننده این اّشعار را متوجه شباهت آن دوران با روزگار و ایٌام حاضر می نماید

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر می بینم
اسب تازی شده مجروج به زیر پالان
طوق زرٌین همه در گردن خر می بینم

و جای دیگر زبان از این حال و اوضاع به گِلایه می گشاید و می فرماید

جای آن است که خون موج زّنّد در دل لعل
زین تغابن که خّزّف می شکند بازارش

حافظ یک انسان آزاده، به تمام معنا است. اگر جز این بود همانند خیلی های دیگر همرنگ جماعت می شد و از فقر و تنگدستی که همه عمر آزارش می داد، رهایی می یافت. اما هیهات که او بَهر تکٌه نانی، دَم فروبندد و آنهمه ظلم و ریاکاری را ندیده بگیرد و پی کارِ خویش رَوَد

گُلعُذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا، دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

و بلند همتی خویش رادر عین تنگدستی اینگونه به رُخ می کشد

گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشید دامن تّر کنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
کِی طمع در گردش گردون دون پرور کنم؟

و البته که از خواجه شمس الدین محمد ملقب به حافظ جز این انتظار نمی رود

در آینده باز از او خواهیم گفت در حد دانایی و توان خویش

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

من این مدالها رو الکی به دست نیاوردم. برا هر کدومشون 500 تا تیر خلاص زدم

معجزه باران


دستهایت معجزه سبز بارانند
در عطشناک سوخته زمین
پیش از آنکه تنهاترین درخت این کویر
زیر شلاق عطش و طوفان فرو شکند
بر این سرزمین ببار
ببار تا وَهم همیشه همراه کویریان
<< سراب>>
از خاطر مضطرب و تشنه خاک
رخت بربندد
ببار که سرزمین سوخته من
اینک
نیازمند معجزه باران است

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

بیدلان

در چشم محققان چه زیبا و چه زشت
منزلگه عاشقان چه دوزخ چه بهشت
پوشیدن بیدلان چه اطلس چه پلاس
زیر سر عاشقان چه بالین و چه خشت
خیام

دوستان هم بعلهههههههه

سلام
در خبرها اومده بود که رییس جمهور تحفه رژیم در مراسم سالانه جامعه اسلامی مهندسان (یعنی خبری از مهندسان غیر اسلامی نبوده) فرمایشات فرمودند که
دشمن هيچ وقت با ما درگير نخواهد شد و حمله به ايران كشك است. وقتی به دوستان می گويم درموضوع هسته ای پيروزيم وكار تمام است و آنها نمی توانند كاری بكنند و از نظر قانونی و حقوقی درافكار عمومی خلع سلاح شده اند و افكار عمومی جهان با ماست و خدا دورشان زده است، می گويند احمدی نژاد حرف های آسمانی می زند و بعد شروع به مسخره كردن می كنند

راستش تا حالا فکر می کردیم مسخره کردن ریاست جمهور ولی فقیه فقط و فقط مختص انسانهای بی دین و لامذهب و منافق و خلاصه
در یک کلام دشمنان نظام است. نگو که آش اینقدر شور شده که دوستان ! هم باب شوخی را با پرزیدنت ولایت فقیه را گشوده اند















راستش به قول مشت قاسم خدا بیامرز بابام جان دروغ چرا ما هم یادمان افتاد به شرح کراماتشان اندر قضیه سفر به ینگه دنیا و سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در حضور آخوند دولتی جوادی آملی. حتما به خاطرتان هست که وقتی احمدی نژاد با آب و تاب داستان هاله نور و مژه نزدن حضار را نقل میکرد آخوند مذکور که میدید طرف از راه نرسیده شروع کرده پیش لوطی معلق بازی ، دایم زیر لب زمزمه میکرد: الحمدالله. بعدش هم برای اینکه روی طرف را کم کرده باشد و حالیش کرده باشد که بابا جان ما خودمان عمری است اینکاره ایم، باب پند و اندرز گشوده و فرمایشی به این مضمون فرمودند که سرخلق خدا شیره نمالید. البته لازم به توضیح نیست که خلق خدا در اینجا تنها و تنها به معنی آخوندهایی بود که احمدی نژاد برای رسیدن به مقام و مرتبتشان حالا حالاها باید پا بزند و موشک اتمی هوا کند

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

به نام آزادی



به نام آب
به نام آبی آسمان
و به نام عشق که زلال است مثل آب
و آبی آبی است همچون آسمان
و به نام آزادی
که ریشه در آب و عشق و آسمان دارد
و به نام تو
که گرچه تشنه یی امٌا
پاک و زلالی چون آب
و در قلب سرخ تپنده ات
که مالامال از آرمانهای من و ماست
عشقی نهفته است
به سرسبزی تمامی جنگلهای روی زمین
به بلندای زمین تا آسمان و فراتر از آن حتی

آری به نام تو
که بر سر زلالترین چشمه های نور
وضو گرفته ای
تا رو به قبله آزادی
دو رکعت نماز عشق به جای آری
به نام تو که
آب، عشق، آزادی و آسمان را
.همواره در یاد من زنده میکنی